X
تبلیغات
رایتل
شعر های عاشقانه پسر سنندجی
جمعه 15 دی‌ماه سال 1385
فرشته ی یک کودک
سلام دوستان

نقش های باز مانده بر دیواره غارها نشانگر آن است
 
 که انسانها از ابتدای تاریخ شیفته شنیدن قصه بودند .
 
 اشتیاق به شنیدن قصه هنوز هم در بشر وجود دارد
.
تنها اشکال روایت متنوع تر شده و دیگر نیازی به پناه بردن به درون غارها نیست !
 
شنوندگان و خوانندگان هر قصه از ورود به جهان رویاها لذت فراوانی می برند
 
 و در کنار آن انبوهی از تجربه و دانش و بینش هم کسب می کنند .

من نیز در صدد آن برآمدم تا اندوخته ای ناچیز از شنیده ها و خوانده ها را
 
در طبق اخلاص گذاشته و به شما عزیزان تقدیم کنم .

منتظر نظراتتان هستم
 
 
 
 
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
 
می گوییند فردا شما مرا به زمین می فرستید
 
 اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی آنجا روم؟

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفتم .
 
او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
 
 اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.

- اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم
 
 و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند
 
 و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چه طور بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمیدانم؟

 
 
خداوند اورا نوازش کرد و گفت :
 
 فرشته تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که تو ممکن است بشنوی
 
 در گوش تو زمزمه خواهد کرد و
 
با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:
 
 فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد
 
 و به تو یاد می دهد چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسید:
 
 شنیده ام در زمین انسان های بد هم زندگی میکنند .
 
 چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد :
 
 اما من همیشه از این که نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود .

خداوند لبخند زد و گفت :
 
فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد
 
و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گرچه من همیشه درکنار تو خواهم بود .

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد .
 
کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند
 
 او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
 
خدایا اگر من باید حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه اورا نوازش کرد و پاسخ داد :
 
نام فرشته ات اهمیتی ندارد . 
 
به راحتی می توانی اورا مادر صدا کنی
 

عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری


Search Engine Optimization and SEO Tools