X
تبلیغات
رایتل
شعر های عاشقانه پسر سنندجی
یکشنبه 5 آذر‌ماه سال 1385
آغوش...

 

 

 

 مرا به آغوشت راه بده ،

 میخواهم برای اولین بار ببوسمت ،

 بیا چشمانمان راببندیم ،

 میخواهم وقتی لبهای معصوممان به هم گره میخورد

 و هر دو از فرطلذت در اغوش یکد یگر نفس نفس میزنیم ،

 از لذت متناهی جسممان ،

 وجود نامتناهی خداوند را با چشمانی بسته تصورکنیم ،

 چشمانت را باز کن!؟

نه!..نه..!،

 لبهایمان از گرمی شهوت خشک شده

 اما گونه هایمان از اشک خیس است،

 ما ساعتهاست که در آغوش یکد یگر میگرییم .

 ای تنها هم آغوش من ،

 بیا که احساسم را برایت دست نخورده نگاه داشته ام

 و جسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام ،

 بیا که میخواهم وقتی دستانت را به روی

احساسم میگذاری ،

از فرط لذت ، قطره های اشک بر گونه هایت بدرخشد ،

میخواهم با اشکهایت بر تمام احساسم بوسه زنی ،

میخواهم اشکهایت تمام روحم را خیس کنند ،

 بیا که...

 

 امیر شیخ الاسلامی

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری


Search Engine Optimization and SEO Tools