X
تبلیغات
رایتل
شعر های عاشقانه پسر سنندجی
دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1385
خدا

 

خوابی دیدم ... خوابی دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم... بر پهنه آسمان صحنه هائی زندگی ام برق زد. در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم. " یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا... " وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم. متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است. همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است !!! این واقعاً برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم : خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی ؟ خدا پاسخ داد : "بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم" و " هرگز تنهایت نخواهم گذاشت " اگر در آزمونها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که ""من تو را در آغوش حمل میکردم... "" امیدوارم بعد از من اگر لیاقت این سهم رو داشتم نفر بعدی هم " فقط یک جفت جای پا ببینه.

 

خدا


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری


Search Engine Optimization and SEO Tools