X
تبلیغات
رایتل
شعر های عاشقانه پسر سنندجی
شنبه 28 آبان‌ماه سال 1384
یکی را دوست میدارم.....

 

 آری ،

 یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…

یکی را دوست میدارم …

آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …

قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

یکی را دوست میدارم ،

 همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم

آمد و مرا با خود به دشت دوستی ها برد…

او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش مرا به اوج آسمان آبی برد و

مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

یکی را دوست میدارم ،

همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون

در گوشم زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

یکی را دوست میدارم ،

 همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به

من آموخت…

اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه

بالای سرم می باشد…

آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…

یکی را دوست میدارم ،

 او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…

پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ، بمان و تسلیم احساسات پاک

من باش…

می خواهم تو را شکنجه دهم ، شکنجه عشق و محبت خودم !!!!

آنقدر تو را شکنجه می دهم تا تمام وجود من شوی ، چون که تو را دوست

دارم…

ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای

 ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای

همدم زندگی من ، با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را

دوست میدارم… فقط تو را…!

 


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری


Search Engine Optimization and SEO Tools